اگر...شاید...
آسانسور را باز می کنم ووارد می شوم.به آینه قدی توی آسانسور خیره می شوم ودگمه طبقه ی چهار را فشار می دهم. بلاخره بعد از مدتها سگ دو زدن یک آپارتمان تک خوابه ای را با قیمت مناسب توانستم ، اجاره کنم. آپارتمانی پرنور و روشن با پنجره هایی کوچک که در هر گوشه وکنار جای گرفته اند. با خود عهد بسته ام که هرگز در آپارتمان نمو ونمناک وبی پنجره واقع در زیر زمین دیگر بار زندگی نکنم.شاید برای منی که تا به حال تنها نبوده ام،دور از خانواده وفامیل ودوستان زندگی کردن کسل کننده و گاهی ترسناک باشد.اما چاره ای نیست باید که زندگی کرد، هر چند لایقمان نباشد. آسانسور در طبقه چهار می ایستد.از آینه ای که چهر ه ام را رنگ پریده تر ولاغر نشان می دهد رو بر می گردانم وبی درنگ از آسانسور بیرون آمده وقفل در را می چرخانم ووارد آپارتمان می شوم. کسی منتظر م نیست و اجاق گاز به خواب عمیقی فرو رفته است چند روزی است که شعله های گاز طعم غذا را نچشیده اند. عجیب است امروز بد جوری هوس برنج دم کشیده باخورشت قورمه سبزی مادرم را کرده ام.گوشی تلفن را بر می دارم تا با مرکز غذای خانگی تلفنی، دو خیابان بالاتر از آپارتمانم تماس بگیرم اما بلافاصله منصرف می شوم. به ساعت نگاه می کنم هنوز سر شب است و من خیلی خسته ام.نزدیک تلویزیون می روم.دست می برم تا کنترل را بردارم که این بار نیز منصرف می شوم .با اینکه اشتهایی برای صرف غذای امروز شرکت نداشتم، ترجیح می دهم امشب را گرسنه بخوابم. به اتاق خواب می روم وخسته روی تخت دراز می کشم.سعی می کنم به گذشته ای که ظاهراً می گویم فراموشم شده ،اما همیشه به یاد ماندنی است ،فکر نکنم وپلک هایم را بر روی هم گذارده وبه خواب روم.
با صدای زنگ های مداوم آیفون هراسان از خواب بیدار می شوم.آشفته وخواب آلود کنار پنجره می روم.ساعت دیواری رانگاه می کنم.پنج و نیم صبح است.گوشی آیفون را بر می دارم تصویر مادر نمایان می شود. تعجب می کنم که چرا خبر نداده آمده و راستش برای اولین بار از آمدنش ذوق زده شده و سریع در را باز می کنم. با آسانسور به طبقه ی هم کف برای خوشامد گویی اش می روم. تا می خواهم از آسانسور خارج شوم، مادر را روبرویم می بینم. او تا مرا می بیند با تمام نیرویی که در توان دارد، مرا در آغوش می کشد.
_"عزیزم خوبی؟"
سرم را به سمت سینه ی قلبش می چسبانم تا ضربان قلب اش را مثل کودکی ام بشنوم . مادر بازوانش را رها می کند ومرا سرتا پا نگاه می کند.
_" بمیرم الهی، نی قلیون شدی؟ خیلی خسته ای ؟ ببخش که از خواب بیدارت کردم."
ساکش را بر می دارم. نسبتاً سنگین است.از خود می پرسم: " حنماً آمده مدت زیادی بماند." رو به مادر می کنم و خشک و بی روح می گویم:
_"مادر جان خوش آمدی؟"
با هم وارد آسانسور می شویم.وارد خانه که می شویم مادر همه جا رانگاه می کند.
_ "منو باش که می خواستم ذوق زده ات کنم . با اینکه بی خبر اومدم ،اما فکر می کنم کار خوبی نکردم."
دستمالی از آشپزخانه بر می دارم و زیر آب شیر نم می کنم و گرد وغبارنشسته دور و بر ساک را پاک می کنم. با سکوت طولانی من ،مادر مثل غریبه ها روی مبل راحتی منتظرمی نشیند.دلم می خواهد به او بگویم که این ها چه حرفیست ویا اینکه چقدر دلم برایش تنگ شده است. اما بغضم را به زحمت قورت می دهم و قوری چای ساز را از آب پر کرده و روشن می کنم. مادر باز سکوت را می شکند.
_"جای پرتی نیس. محله اش پر رفت وآمده.سوپرداره، نون وایی هم سر کوچه اس،کلینیک وداروخونه هم، همین بفله آپارتمانته."
با تمسخر می گویم:
_"نگران نباشین.مرده ام زود پیدا می شه."
چند قطره اشک از چشمان مادرم سر می خورد و زیر چانه اش محو می شود.
_"چی می شد بر می گشتی شهرخودت، منم این همه راه رو نمی کوبیدم بیام دیدنت. برای خودتم که بد نبود.همه سراغتو ازم می گیرن."
با دلخوری پاسخ می دهم.
_"حالا که وقت این حرفا نیست."
از اینکه باعث رنجشش می شوم همیشه ناراحتم. اما دست خودم نیست فکر می کنم به جز خودم همه در سرنوشتم مقصر بوده و هستند واین گناه به قدری بزرگ است که هیچ کسی نمی تواند از زیر بار آن خود را رها کند.
قوری جوش میزند.با چایی کیسه ای برای مادر چایی می ریزم. دلم می خواهد موضوع را عوض کنم. فنجان چایی را کنار میز مادر می گذارم و خود نیز کنارش می نشینم و دستانش را در دست می گیرم.
_"خوب از بابا چه خبر؟ حالش خوبه؟ حال مرجان و دختر کوچولوش چی؟ بزرگ شده؟"
مادر زود تغییر چهره می دهد و با نیم لبخند ی می فهماند که همه چیز فراموشش شده است.
_"همه خوبند.بابات هم می خواست بیاد.کاری پیش اومد و نتونست بیاد."
نیم ساعت بیشتر برای آماده شدن وقت ندارم.باید سر کار بروم.
_"مادر جون می بخشین، دیرم شده باید برم سر کار."
مادر از جا بلند می شود .ساک اش را باز می کند واز داخل آن چند ظرف غذا بیرون می آورد .ساک پر است از وسایلی که مادر برایم خریده است. مادر ظرف غذاها را یک به یک داخل یخچال جابه جا می کند.
_" دلمه برگ هم برات پیچیدم."
در حالیکه لباس هایم را می پوشم می گویم:
_"عالیه. عصر که اومدم.گرمش می کنیم وبا هم می خوریم."
تا از اتاق بیرون می آیم، مادر را خشنود کنار در منتظرمی بینم. دستانش را در دست می گیرم ومی بوسمش. باز هم بوی عطر همیشگی هاوایی ، ریه هایم را مثل کودکیم پر می کند.
_"تا من بیام، اگه خواستین می تونین یه دوش بگیرین واستراخت کنین. هر چی میل داشتین تو یخچاله. عصری می یام با هم می ریم بیرون."
در را که باز می کنم .باز نگاهش می کنم.
_"در رو روی کسی باز نکنین. خودم کلید دارم."
مادر مهربان نگاهم می کند.خارج می شوم .در آسانسور را باز می کنم و وارد می شوم. دگمه را فشار می دهم. در طول راه با کاش ها و اگرهایم سیر وسفر می کنم. اگر دانشگاه را در شهر خودم می خواندم ،شاید هرگز با حمید رودر رو نمی شدم. اگر عاشقش نمی شدم ،مجبور نمی شدم غربت و تنهایی را تحمل کنم.اگر صاحب فرزندی می شدیم،شاید زندگیمان متحول می شد. ووو...به قدری که یادم می رود که کی سوار سرویس شده وکی پیاده شده ام وکی کارت ورودم را تیک زده ام.تنها موردی را که به خاطر می آورم جمله ای است که با دیدن همکارانم بر زبان می آورم.
_ "مهمون دارم.مادرم اومده."
مثل وقتهایی که دم در مدرسه منتظر می ایستادم تا که مادر از سر کار برگردد و مرا با خود ببرد. و من همیشه با دیدنش ذوق زده می شدم واحساس می کردم که جسورتر و بی باک تر شده ام و چقدر پرغرور ومحکم گام هایم را با او همراه می کردم.
بهار سال 90 / فریبا چلبی یا نی