شعر
ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤  

ماسک

 

 

معصومیتی از دست رفته

وامانده در انبوه هزاران راه ناشناخته

مرگ با آغوشی باز

نیشخند زهر آلوده ی خود را با نیرنگ

به تماشا می گذارد.

 

من با کدامین روح خسته از انتظار

دورغ ودرد را تجربه می کنم.

این منم ویا اشباحی از هزاران ماسک ناشناس

رخنه در کالبد تنم؟

 

تو کیستی؟

که اینگونه آرام آشفتگی ام را نظاره می کنی

و عشق را در در نگاهم نطفه می بندی.

 

 

آبان 1390/8/23 سه شنبه

فریبا چلبی یا نی


 
داستان
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸  

همراه وهمقدم

 

ماشین را کنار جاده پارک می کند. دخترش را یک ساعت پیش راهی مدرسه کرده وبه مادرش سفارش می کند که ترانه را از آنجا پس گرفته و به خانه اشان ببرد.آرام به طرف پلی که سال ها قبل با ترانه وفرهنگ برای تفریح و استراحت می امدند، به راه می افتد.فرهنگ می گفت: "دریاچه رو می بینی،یه نوع خاصیت جادویی داره .هرکی رو گرفته،مرده شو پس نداده لامصب."دلش می خواهد زمان متوقف شود مثل تمامی چیزهای مهمی که از دست داده است. سوز تنهایی و خشم واندوه دلش را به درد می آورد. این راه را نیز باید تنهایی طی می کرد. لبخندها و شیطنت های ترانه و نجوا های عاشقانه ی فرهنگ را به خاطر می آورد.فرهنگ مهربان بود و او جزو  یکی  از دارایی های با ارزشش محسوب می شد. مثل خانه،ماشین و...شاید هم کمی کهنه تر و قدیمی تر از بقیه. ماهها با خود کلنجار می رفت،که از کجا به این وهم تلخ بیهودگی رسیده است.شاید آنچه را که از زندگی می خواسته هیچگاه نیافته بود و همیشه از آغاز عشقی در درونش واهمه داشت،آغازی که با هر فرو کش نفس وهوس پایانی زود هنگام را مژده می داد.وسط پل  می ایستد. به اطراف نگاه می کند.فقط وزش برگ های پاییزی درختان تنومند جنگل به صدا می رسد. همیشه آرزو داشت با کسی که بتواند ذهنیات،افکارو علایقش را بخواند، همراه  و همقدم شود.فکر کردن به پدر ومادر پیرش آزارش می دهد. از مرگ آن دو همیشه می ترسد وشاید تنها آندو را افسانه های پایان ناپذیر زندگی اش می پندارد.تنش را گر می گیرد.پاها ی لرزانش را بر بالای نرده های پل می برد.سعی می کند قامت خمیده اش را راست نگه دارد. به پایین نگاه می کند. چهره ای را به خاطر می آورد که هرگز نفهمید که از یکدیگر چه می خواستند واز کجا گره خورده بودند در زندگی هم؟دست ها را از هم باز می کند. دریاچه زیر پایش وول می خورد و شفافیت آب زیر نور آفتاب می درخشد."تمام کودکان معصو م و مبرا از گناهند." استاد معارفش گفته بود و او چقدر با او بحث کرده بود که معصومیت و گناه تنها تصورات ذهنی است که توسط انسانها به همدیگر منتقل شده است. به راستی معصومیت چیست و گناه چیست؟ و او در همین لحظه باز به دنبال معنای ارزش هایی بود که سال ها با آنها جنگیده بود،زندگی/عشق/قربانی/ خیانت و... فرهنگ بارها به او گفته بود:" تو مثل پرنده ای هستی که همیشه عاشق پروازی."و او در حال پرواز روسری اش را شل می کند .روسری اش  مثل بادبادکی در هوا می چرخد و او سبک بال با دریاچه هم آغوش می شود.

 

مهر ماه 1390/ فریبا چلبی یا نی


 
داستان
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٠  

 

اگر...شاید...

 

  آسانسور را باز می کنم ووارد می شوم.به آینه قدی توی آسانسور خیره می شوم ودگمه طبقه ی چهار را فشار می دهم. بلاخره بعد از مدتها سگ دو زدن یک آپارتمان تک خوابه ای را با قیمت مناسب توانستم ، اجاره کنم. آپارتمانی پرنور و روشن با پنجره هایی کوچک  که در هر گوشه وکنار جای گرفته اند. با خود عهد بسته ام که هرگز در آپارتمان نمو ونمناک وبی پنجره واقع در زیر زمین دیگر بار زندگی نکنم.شاید برای منی که تا به حال تنها نبوده ام،دور از خانواده وفامیل ودوستان زندگی کردن کسل کننده و گاهی ترسناک باشد.اما چاره ای نیست باید که زندگی کرد، هر چند لایقمان نباشد. آسانسور در طبقه چهار می ایستد.از آینه ای که چهر ه ام را رنگ پریده تر ولاغر نشان می دهد رو بر می گردانم وبی درنگ از آسانسور بیرون آمده وقفل در را  می چرخانم ووارد آپارتمان می شوم. کسی منتظر م نیست و اجاق گاز به خواب عمیقی فرو رفته است چند  روزی است که شعله های گاز طعم غذا را نچشیده اند. عجیب است امروز بد جوری هوس برنج دم کشیده باخورشت قورمه سبزی مادرم را کرده ام.گوشی تلفن را بر می دارم تا با مرکز غذای خانگی تلفنی، دو خیابان بالاتر از آپارتمانم تماس بگیرم اما بلافاصله منصرف می شوم. به ساعت نگاه می کنم هنوز سر شب است و من خیلی خسته ام.نزدیک تلویزیون می روم.دست می برم تا کنترل را بردارم که این بار نیز منصرف می شوم .با اینکه اشتهایی برای صرف غذای امروز شرکت نداشتم، ترجیح می دهم امشب را گرسنه بخوابم. به اتاق خواب می روم وخسته  روی تخت دراز می کشم.سعی می کنم به گذشته ای که ظاهراً می گویم فراموشم شده ،اما همیشه به یاد ماندنی است ،فکر نکنم وپلک هایم را بر روی هم گذارده وبه خواب روم.

 

 با صدای زنگ های مداوم آیفون هراسان از خواب بیدار می شوم.آشفته وخواب آلود کنار پنجره  می روم.ساعت دیواری رانگاه می کنم.پنج و نیم صبح است.گوشی آیفون را بر می دارم تصویر مادر نمایان می شود. تعجب می کنم که چرا خبر نداده آمده  و راستش برای اولین بار از آمدنش ذوق زده شده و سریع در را باز می کنم. با آسانسور به طبقه ی هم کف برای خوشامد گویی اش می روم. تا می خواهم از آسانسور خارج شوم، مادر را روبرویم می بینم. او تا مرا می بیند با تمام نیرویی که در توان دارد، مرا در آغوش می کشد.

 

_"عزیزم خوبی؟"

 

 

سرم را به سمت سینه ی قلبش می چسبانم تا ضربان قلب اش را مثل کودکی ام بشنوم . مادر بازوانش را رها می کند ومرا سرتا پا نگاه می کند.

 

_" بمیرم الهی، نی قلیون شدی؟ خیلی خسته ای ؟ ببخش که از خواب بیدارت کردم."

 

ساکش را بر می دارم. نسبتاً سنگین است.از خود می پرسم: " حنماً آمده مدت زیادی بماند." رو به مادر می کنم و خشک و بی روح می گویم:

 

_"مادر جان خوش آمدی؟"

 

با هم وارد آسانسور می شویم.وارد خانه که می شویم مادر همه جا رانگاه می کند.

 

_ "منو باش که می خواستم ذوق زده ات کنم . با اینکه بی خبر اومدم ،اما فکر می کنم کار خوبی نکردم."

 

دستمالی از آشپزخانه بر می دارم و زیر آب شیر نم می کنم و گرد وغبارنشسته دور و بر ساک را پاک می کنم. با سکوت طولانی من ،مادر مثل غریبه ها روی مبل  راحتی منتظرمی نشیند.دلم می خواهد به او بگویم که این ها چه حرفیست ویا اینکه  چقدر دلم برایش تنگ شده است. اما بغضم را به زحمت قورت می دهم و قوری چای ساز را از آب پر کرده و روشن  می کنم. مادر باز سکوت را می شکند.

 

_"جای پرتی نیس. محله اش پر رفت وآمده.سوپرداره، نون وایی هم سر کوچه اس،کلینیک وداروخونه هم، همین بفله آپارتمانته."

 

با تمسخر می گویم:

 

_"نگران نباشین.مرده ام زود پیدا می شه."

 

چند قطره اشک از چشمان مادرم سر می خورد و زیر چانه اش محو می شود.

 

_"چی می شد بر می گشتی شهرخودت، منم این همه راه رو نمی کوبیدم بیام دیدنت. برای خودتم که بد نبود.همه سراغتو ازم می گیرن."

 

با دلخوری پاسخ می دهم.

 

_"حالا که وقت این حرفا نیست."

 

از اینکه باعث رنجشش می شوم همیشه ناراحتم. اما دست خودم نیست فکر می کنم به جز خودم همه در سرنوشتم مقصر بوده و هستند واین گناه به قدری بزرگ است که هیچ کسی نمی تواند از زیر بار آن خود را رها کند.

قوری جوش میزند.با چایی کیسه ای برای مادر چایی می ریزم. دلم می خواهد موضوع را عوض کنم.  فنجان چایی را کنار میز مادر می گذارم و خود نیز کنارش می نشینم و دستانش را در دست می گیرم.

 

_"خوب از بابا چه خبر؟ حالش خوبه؟ حال مرجان و دختر کوچولوش چی؟ بزرگ شده؟"

 

مادر زود تغییر چهره می دهد و با نیم لبخند ی می فهماند که همه چیز  فراموشش شده است.

 

_"همه خوبند.بابات هم می خواست بیاد.کاری پیش اومد و نتونست بیاد."

 

نیم ساعت بیشتر برای آماده شدن وقت ندارم.باید سر کار بروم.

 

_"مادر جون می بخشین، دیرم شده باید برم سر کار."

 

 مادر از جا بلند می شود .ساک  اش را باز می کند واز داخل آن چند ظرف غذا بیرون می آورد .ساک پر است از وسایلی که مادر برایم خریده است. مادر ظرف غذاها را یک به یک  داخل یخچال جابه جا می کند.

 

_" دلمه برگ هم برات پیچیدم."

 

در حالیکه لباس هایم را می پوشم می گویم:

 

_"عالیه. عصر که اومدم.گرمش می کنیم وبا هم می خوریم."

 

تا از اتاق بیرون می آیم، مادر را خشنود کنار در منتظرمی بینم. دستانش را در دست می گیرم ومی بوسمش. باز هم بوی عطر همیشگی هاوایی ، ریه هایم را مثل کودکیم پر می کند.

 

_"تا من بیام، اگه خواستین می تونین یه دوش بگیرین واستراخت کنین. هر چی میل داشتین تو یخچاله. عصری می یام با هم می ریم بیرون."

 

در را که باز می کنم .باز نگاهش می کنم.

 

_"در رو روی کسی باز نکنین. خودم کلید دارم."

 

مادر مهربان نگاهم می کند.خارج می شوم .در آسانسور را باز می کنم و وارد می شوم. دگمه را فشار می دهم. در طول راه با کاش ها و اگرهایم سیر وسفر می کنم. اگر دانشگاه را در شهر خودم می خواندم ،شاید هرگز با حمید رودر رو نمی شدم. اگر عاشقش نمی شدم ،مجبور نمی شدم غربت و تنهایی را تحمل کنم.اگر صاحب فرزندی می شدیم،شاید زندگیمان متحول می شد. ووو...به قدری که یادم می رود که کی سوار سرویس شده وکی پیاده شده ام وکی کارت ورودم را تیک زده ام.تنها موردی را که به خاطر می آورم جمله ای است که با دیدن همکارانم بر زبان می آورم.

 

_ "مهمون دارم.مادرم اومده."

 

مثل وقتهایی که دم در مدرسه  منتظر می ایستادم تا که مادر از سر کار برگردد و مرا با خود ببرد. و من همیشه با دیدنش ذوق زده می شدم  واحساس می کردم که جسورتر و بی باک تر شده ام  و چقدر پرغرور ومحکم گام هایم را با او همراه می کردم.

 

 

 

 بهار سال 90 / فریبا چلبی یا نی


 
معرفی کتاب
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦  

مجموعه داستان

کبوترهای طلایی

نشرچشمه/تابستان 1389

 

فری زر جلال منش را با اولین مجموعه داستان به نام همیشه قهوه را تلخ می خورم، (نشرچشمه/1384) می شناسیم. نویسنده ای که با نثر روان وزبان رمز گونه اش توانست مخاطبان خاص خود را بیابد و در حال حاضر با ارائه ی مجموعه داستان کبوتر های طلایی ما را با تم های ظریف و ماندگار زندگی آشنا و تداعی می کند.کبوترهای طلایی در 106 صفحه شامل 7 داستان کوتاه به نام های (کوچه پس کوچه های دلتنگ/تکرار/دسته گل زنبق/گم گشته/کبوترهای طلایی/یک روز سربی/فردا،ساعت پنج) می باشد.

 

با متنی که از کتاب انتخاب کرده ام،چاپ دومین مجموعه داستان فری رز جلال منش را به وی تبریک می گویم.

 

"هیچ راهی نیست.فقط یک پل فرسوده وچوبی.همه می روند. نا خواسته یا خواسته پایش را روی پل می گذارد با ترس و لرز.تخته های نازک چوب که باریسمان نازکی به هم بسته شده می لرزد.با هر گام ،پل تکان می خورد.همه ی تنش می لرزد.سردش شده.دندان هایش به هم می خورد.رهگذران هر لحظه بیشتر و بیشتر می شوند.عجله دارند همه..."


 
با سلامی دوباره به دوستان
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳٠  

باور

 

همیشه از این می ترسید که زندگی را آنطوری که او می پسندید ادامه دهد. خشک وسردو بی روح.سماجت را از یاد برده بود اگر بگویم که تسلیم سرنوشتی شده بود که اعتقاد داشت جنگیدن برایش بی فایده است؛ صحیح و درست تر باشد.تنها همراز درونش من بود. منهم که سکوت را همیشه  مد نظر داشتم بیشتر آزارش می دادم .او از من توقع داشت. توقعی که ایجاد کردن آن برایم غیر ممکن بود. مثل نیشتری شده بودم که مدام زخمش را بیشتر و عمیقتر می کرد.مداوای  دردش من نبودم و او نمی خواست به این باور برسد.هر روز احساساتش درنگاه های سرد او کم رنگ و کم رنگتر می شد. مثل شاگردی که باور کند تنبلی در ذاتش نهفته است و چاره ای برای نجاتش نیست. روزی خفه گی خاکستری رنگ پوستش سکوتم را شکست. او را چند باری تکان دادم ؛ فریاد زدم و صدایش کردم ؛اما بی فایده بود. او دیگر نه می دید و نه می شنید.او را کشان کشان به حیاطی بردم که سقفش آبی رنگ بود. مشتاق نگاه می کرد.مثل بچه ها. شاید به این می اندیشید که باید تا رسیدن او؛حجم هوا را درخود ببلعدو به سقف گچی پناه ببرد.

 

فریبا چلبی یا نی 88/3/29


 
دل تنگ
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٧  

مرد به راه افتاد.را ه درازی پیش رو داشت.راهی بی انتها...زنی با او همراه بود یا نه.مربوط می شد به اندیشه ای که همراهی اش می کرد.او میگفت:می تواند یک زن باشد/یک بچه و یا حتی غیر آدمیزاد.اما هر چه هست مرا به خود می خواند و خلسه ای در درونم ایجاد می کند که توصیف آن بماند برای روزی که مرا برای کفن پیچ کردنم آماده می کنید.و آنگاه که ...مرد مرا نمی بیند.بی توجه رد می شود.دوربین فیلم برداری لابلا ی دستانم بلاتکیف می چرخد.شاید هیچ سخنی نگفته است و این تنها تصور من از مردی است که به راهش ادامه می دهد.شاید هم روتوشی ساده است برای مردی که می خواهد نقاشی شود در نگاه هزاران آدمی که به صفحه ی ته له ویزیون زوم کرده اند تا تشابه ای یابند بین و خود و مردی که فقط راه می رود.


 
شب
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢۱  
با بار تلخ گناه سر به سنگینی خواب سپردم... روز هرگز نیامد. شعر از :ایوب آقاخانی